
نوشته شده توسط بچه مثبت در 1388/8/20 ساعت 2:00 موضوع عکس,عکسهای دیدندی از همه جا, | لینک ثابت
پشت پنجره خیس باران زده ایستاده ام وبی تابی اسمان رانگاه می کنم.
ای کاش امده بودی ! تاباخیال اشک شوق اسمان ازامدنت باران رااینگونه دلتنگ نمی پنداشتم.
اماحالا که نیستی وحالاکه بی وفایی
من باورکردم که باران اشک دلتنگی اسمان بی قراراست.
وچشمان بی تاب من هم.هم صداوهم پای باران می گرید.
دوریت راتاب ندارم.بی وفای بی هواس من!یادت رفته گریه هایم رادرشب بارانی رفتنت؟؟؟گفتی همراه باران گریه نکن.گفتی گریه ات راتاب ندارم.
پس چه شدکه حالااینهمه هق هقم رامشتاقی؟؟
اری می دانم تمام هق هقم به گوشت می رسدوتوهربار مشتاق ترمی شوی.
اگرغیرازاین بودتنهاییم رااینهمه طولانی نمی کردی.
یاربی وفای من!من اماهنوز فراموشت نکرده ام.
برگردوبرای اولین واخرین باردرچشمان نگاه کن .خودت بی رحمیه چشمانت رابه چشمانم دیکته کن!برگرد...............
پرنده رهای من
نوشته شده توسط در 1388/8/20 ساعت 2:00 موضوع هنری, | لینک ثابت
نوشته شده توسط بچه مثبت در 1388/8/20 ساعت 2:00 موضوع عکس,هنری, | لینک ثابت
بقیه عکس ها در ادامه مطلب

نوشته شده توسط در 1388/8/20 ساعت 2:00 موضوع عکس,مطالب خوندنی, | لینک ثابت
بقیه عکس ها در ادامه مطلب
نوشته شده توسط در 1388/8/20 ساعت 2:00 موضوع عکس, | لینک ثابت
این تصویر به وسیله بیش از 3600 فنجان قهوه ساخته شده.
برای ایجاد رنگ های مختلف، از مقادیر مختلف شیر در قهوه ها استفاده شده

نوشته شده توسط در 1388/8/20 ساعت 2:00 موضوع عکس,هنری, | لینک ثابت
از این که به این وبلاگ اومدید متشکرم
از شما خواهش میکنم در نظر سنجی هم شرکت کنید!
نوشته شده توسط بچه مثبت در شنبه 18 مهر 1388 ساعت 16:02 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز
اگه فیلتر شکن خواستید توی قسمت نظرات بگید تا به ایمیلتون بفرستم
فیلتر شکن های جدید و فیلتر نشده
نوشته شده توسط بچه مثبت در چهارشنبه 15 مهر 1388 ساعت 1:05 موضوع رایانه,اینترنت, | لینک ثابت
محققان دانشگاه مانستر با انجام آزمایشهایی دریافتند ، تیم های ورزشی که بازیکنان آن ها رنگ قرمز به تن میکنند تاثیر بیشتری بر رقیبان خود گذاشته و رقیبان ، آن ها را قدرتمند و سلطه گر می بینند ، در حالی که این رنگ می تواند حس اعتماد به نفس را به بازیکنان القا کند.
محققان اعلا م کردند ، افرادی که از بلوز ، کت یا پوشش های قرمز رنگ استفاده می کنند می توانند در هر رقابتی که تیم رقیب لباسی به رنگ متفاوت به تن داشته باشد ، 10 درصد امتیاز بیشتری به خود اختصاص دهند.
این یافته می تواند توضیحی بر موفقیت های بیش تر تیم های منچستر یونایتد ، لیورپول و تیم محبوب قلبها که امروزا یه خورده شانس باهاش نیست پــــــــــرســـــــــــــــــــــــــــــــپولــــــــــــــــــــــــــیس باشد!!!
بر گرفته از مجله آزمون شماره 367
نوشته شده توسط بچه مثبت در دوشنبه 13 مهر 1388 ساعت 13:22 موضوع مطالب خوندنی, | لینک ثابت
مردي زني را بوسيد از او پرسيدند چه نسبتي با او داري گفت : مادر شوهر اين زن با مادر زن من ، مادر دخترند!!
اين مرد و زن چه نسبتي با هم دارند؟؟؟
نوشته شده توسط بچه مثبت در يکشنبه 12 مهر 1388 ساعت 8:40 موضوع مطالب خوندنی, | لینک ثابت
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد. فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد. داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. اما داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بی ام و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
نوشته شده توسط بچه مثبت در دوشنبه 6 مهر 1388 ساعت 21:40 موضوع داستان کوتاه, | لینک ثابت
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .
آن ها عاشقانه يک ديگر را دوست داشتند.
زن جوان : يواش تر برو عزيزم . من می ترسم
مرد جوان : نه . اين جوری خيلی بهتره
زن جوان : خواهش می کنم . من خيلی می ترسم
مرد جوان : خوب ولی بايد بهم بگی که دوستت دارم
زن جوان : دوست دارم . حالا می شه يواش تر برونی
مرد جوان : منو محکم تربگير
زن جوان : خوب . حالا می شه يواش تربری
مرد جوان : باشه ولی به شرطی که کلاهايمنی منو برداری و روی سر خودت بذاری ؛ آخه نمی تونم راحت برونم . اذيتم می کنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود : برخورد موتور سيکلت باساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد ؛يکی از دو سر نشين زنده ماند و ديگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود .. بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ايمنی خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرين باردوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
نوشته شده توسط بچه مثبت در يکشنبه 5 مهر 1388 ساعت 23:48 موضوع داستان کوتاه, | لینک ثابت
پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت : شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آخرهای یک شب، پسر شاه خوشحال شد
که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند..
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،
پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید ، شاه معالجه می شود.
آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،
یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.
یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند
پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.
سیر و پر غذا خورده ام
و می توانم دراز بکشم
و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند
و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.
نوشته شده توسط بچه مثبت در يکشنبه 5 مهر 1388 ساعت 23:33 موضوع داستان کوتاه, | لینک ثابت
چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم...
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.
نوشته شده توسط بچه مثبت در يکشنبه 5 مهر 1388 ساعت 21:42 موضوع داستان کوتاه, | لینک ثابت
این آهنگ ها رو هم به سفارش یکی از دوستان گذاشتم با کیفیت 128
کل آلبوم در یک فایل فشرده : download
دانلود تک تک:
1. آرزو
2. با تو بودن
3. با تو میگم
4. بخت
5. به من بگو
6. بی خیال
7. فقط با تو
8. نرو از پیشم
9. تموم شد
10. یادمه
نوشته شده توسط بچه مثبت در يکشنبه 5 مهر 1388 ساعت 20:26 موضوع آهـنــگ, | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
مطالب خوندنی
داستان کوتاه
رایانه
نرم افزار
اینترنت
عکس
هنری
کاریکاتور
علمی
عکسهای دیدندی از همه جا
موبایل
کلیپ موبایل
آهـنــگ
دوستان
بزرگترین مرکز دانلود نرم افزار در دزفول
درویش
رقص قلم
ضربان
LoSt PaRaDiSe
بغض تنهایی !
دختر آبادان
راه سبز من
آمار وبلاگ
تعداد آنلاین : 4
بازدید امروز : 7
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 54
بازدید کل : 2341
نظرسنجی
نوشته های پیشین
POWERED BY